ضلع آخر

در روز های بی رنگ هر چه می گردم باز می رسم به اینجا

 

تنها صدای پای من است توی خیابان ....

"برای شهلا جاهد"

همیشه همه چیز می تواند اتفاق بیفتد، شاید همان طور که پشت میز کار نشسته ایم و چای می نوشیم، چندین خیابان آن طرف تر دارد تاریخ برای ما جور دیگری رقم می خورد.

شاید وقتی ما در لحظه ی خوب همراهی با دوستانمان هستیم، جایی دیگر تمام لحظه ها دستخوش یک اتفاق هستند.آنقدر راحت که نمی شود به آن فکر نکرد.

همیشه از واژه ی اعدام، قصاص و هر چیز مربوط به آن ها بیزار بودم.انگار هربار که این واژه پیدا می شد، فشار طنابی روی گلوی من بود.دوستانی داشتم که با این وضع خود را، از دنیای بودن جدا کردند و به نبودها پیوستند.لحظات دردناکی که بر خانواده هاشان می گذشت را هیچ گاه فراموش نمی کنم.اما بیش از همه اولین باری که از این واژه انزجار پیدا کردم، زمانی بود که شنیدم پسری بر سریک شوخی در مدرسه که منجر به یک حادثه شد، را اعدام کردند.

در یک شوخی و جدل پسرهای دبیرستانی، پسری صندلی را پرتاب کرده بود که ناقافل به سر دیگری برخورد کرده بود و این باعث مرگ وی شده بود.خانواده مضروب نگذشتند از این اتفاق و پسر وقتی به سن 18 رسید، اعدام شد.

این شبیه پتک بر سرم فرود آمد. چگونه می شد خانواده ای، اصلن آدمیزادی که خودش درد از دست دادن را کشیده بود، همین بلا را برای دیگری هم بخواهد.آن هم با توجه به اینکه در اتفاق عمدی در کار نبود.

سال ها بعد،اتفاق دیگری افتاد.دختر و پسر نوجوانی که قصد می کنند با هم خودکشی کنند. دختر میمیرد و پسر ( چه از روی ترس بوده چه هر چیز دیگری) زنده می ماند.خانواده دختر پسر را به خاطر این اتفاق و به عنوان قاتل دخترشان قصاص می کنند.

این فاجعه ای بود که دوباره من را به این موضوع حساس کرد. چگونه می شود منطق آدم ها به راحتی از بین برود، و نخواهند بپذیرند که این اتفاقی بوده که هر دو می خواستد.و حالا تقدیر، اتفاق یا هر چیز دیگری باعث می شود یکی برود و یکی بماند.(شبیه آنچه در فیلم شهر زیبا -اصغر فرهادی- به تصویر کشیده می شود )

این اتفاق دوم باعث شد کمی در این باره پیگیری کنم. این که در جامعه ی ما سال هاست این اتفاق می افتد.فردی دیگری را خواسته یا ناخواسته به قتل می رساند، و فرد قاتل به این جرم قصاص می شود.

آن طرف دیگر- در قوم های ایرانی این کاری مرسوم بوده است. خون در برابر خون

وقتی فردی از یک قبیله، فرد دیگری از قبیله ی دیگری را ( باز هم خواسته یا ناخواسته) به قتل می رساند است ، افراد قبیله به خود اجازه می دادند فردی از قبیله ی اول را بکشند( گاهی به جایی ختم می شده است که دختری این میان بی میل خود به خون بس می رفته است )

اما قانون - قانون مندان کشور هم لطف کرده اند و با این اتفاق همراهی می کنند. آن طور که بر اساس قانون، خانواده ی کشته شده می تواند یا ببخشد - که لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست - یا قصاص کند. پس بر اساس قانون بومی و کتابی، همه ی آدم ها حق قاتل بودن ندارند مگر اینکه فردی از نزدیکانشان کشته شود. آنگاه قاتل بودن حقی می شود بدیهی...

وقتی فردی دیگری را می کشد، از زمان بچگی او شروع می کنند به تحقیق؛ تا ببینند دلیل های این اتفاق چه بوده است.چه طور فردی می تواند به لحظه ای از خواستن و جنون برسد، که بتواند جان فرد دیگری را بگیرد.( هر چند این دست آویزی است برای وکیل قاتل که او را از بند اعدام برهاند و در برخی موارد حتی از قانون )

کشتن، کشتن است. وقتی فردی به خود اجازه می دهد زندگی کسی را از وی بستاند، بدون شک مستحق مجازات های سخت است. او نباید اجازه داشته باشد، یا این حق به او داده شود که جان کسی را بستاند و بعد با راه های قانونی از مجازاتی که حق اوست فرار کند.این اتفاقی است که در برخی از پرونده ها می افتد. برای نمونه اگر خانواده ی کشته شده، توانایی پرداخت دیه ی قاتل را نداشته باشد، قاتل از این امر استفاده کرده و با دادن دیه ی فرد کشته شده از این اتفاق رها می شود. - معامله بر سر خون -

این حقی است که به او داده می شود.خانواده ی کشته شده تنها زمانی می تواند او را قصاص کنند که پول دیه ی او را پرداخت کنند. نداشتن این امکان گاهی باعث رضایت اجباری برای آنان می شود.

از طرف دیگر- فردی که چهار پایه را از زیر پای قاتل می کشد، یا زیر سند قصاص را امضا می زند، خود نوعی قاتل حساب می شود. که کاملن از روی آگاهی دست به کشتن انسانی دیگر می زن هیچ کس او را روانکاوی نمی کند.هیچ کس او را مجرم نمی داند. هیچ کس از او نخواهد پرسید چرا؟زیرا همه بر این عقیده هستند که " این حق او بوده است "

مشکل من از این جا شروع می شود. " حق او " به راستی حق با چه کسی است؟ کشنده ، کشته شده ، خانواده هاشان ، قانون ، جامعه؟؟؟؟

بارها این را پرسیده ام از خودم. و از خانواده های درگیر در این اتفاق. اکثر خانواده های کشته شده این را حق خود می دانند که کسی را که جان عزیزشان را گرفته، قصاص کنند. اما بسیار بودند کسانی که پاسخ ندادند " که آیا شما فکر نمی کنید خودتان هم قاتل هستید؟ " آن هم از روی عمد و با رضایت قلبی...

در این میان پرونده های زیادی مربوط به خانم ها وجود دارد. - این همیشه مظلومان تاریخ، قانون و جامعه -

بسیارند خانم هایی که برای دفاع از خود دست به قتل زده اند.و در بسیاری از موارد نتوانسته اند این را ثابت کنند. زیرا می بایست دو شاهد می داشتند ( فکر کنید، که خانمی که مورد تجاوز- نه فقط جسمی- قرار گرفته است، می بایست با پیش بینی چنین اتفاقی با خود دو شاهد همراه می کرده است که حتمن مرد هم باشند؟؟!!)

هرچند کم نیستند زنانی که حتا پی ایجاد پرونده هم نیامده اند. درد را در خود سوزانده اند. بیشتر در مواردی پرونده ای تشکیل شده که فردی کشته شده باشد.

جالب این جاست همان قانونی که به ما حق قصاص می دهد، حق دفاع از خود را از ما می گیرد.تا آن جا که چه به عنوان مرد، چه به عنوان زن، اگر از خود دفاع کنیم مجرم هستیم.

بسیارند خانم هایی که به این علت اعدام شده اند.دردناکی قضیه آن جاست که خانواده های تجاوز کننده آنان را ( گلاب به روی همه ی خانم ها)" زنیکه " می خواندند که باعث مرگ فرزندشان شده است، هیچ کدام به این فکر نمی کنند که مردها چه کاری انجام داده اند. اگر زن نتواند این موضوع را ثابت کند که فاجعه ای رخ می دهد که امیدوارم به چشم نبینید.

در نتیجه آمار اعدام زنان در ایران کم نیست( سری به سایت های اینترنت بزنید) زیرا نه فقط به دلیل های گفته شده، که در مواردی در میان دعواهای همسرها این اتفاق رخ داده است.- از آنجا که هیچ قانونی در این جا مردی را به خاطر ضرب و شتم همسراش، آن طور که باید مجازات نمی کند!! -مردها در زمان عصبانیت به خود اجازه می دهند به اصطلاح دست روی همسرانشان بلند کنند.بعد هم این که کنترلم دست خودم نبود و نشد و اتفاقی بود و...هزار بهانه ی دیگر.

این باعث می شود بسیاری از زنان مرتکب قتل شوند.( البته این در مورد مردهای معتاد و بزه کار یا آنانی که تعادل روحی ندارند، بسیار دیده می شود - آقایان بهشان بر نخورد -)

در بسیاری موارد خانم ها به دلیل ترس از طلاق - به دلیل نگاه بی ربطی که به زنان جدا شده از همسرانشان می شود، یا نگرانی برای مخارج خود و گاهی فرزندانشان - با همسران خود که احتمال هرگونه اتفاقی را برای آنان رقم می زند، ادامه ی زندگی می دهند.زنان در این موارد گاهی تا آن جا تحمل می کنند که سر از چوبه ی دار در می آورند.

دردناک است که خانواده های این زنان، بعد از چنین اتفاقی، آنها را ترد می کنند و همراه خانواده ی مقتول می شوند تا این لکه ی ننگ از دامانشان پاک شود...

آن طرف دیگر- هستند مردانی که به بهانه ی غیرت، دفاع از ناموس و خانواده، دفاع از شرف و هزار واژه ی ویترینی دیگر، همسر، مادر، دخترو خواهر خود را می کشند.( باز هم سرس به اینترنت بزنید)

بداست اینکه در مواردی - چه مرد چه زن - ارتباط دیگری را که همسرانشان داشته اند را دست آویزی برای قتل آنان کرده اند، یا کشتن کسانی که فکر می کردند همسرانشان با آنان رابطه داشته اند.

اما مهم - اینجا - این است، در هر شرایطی چرا اعدام؟؟

چرا به راحتی در جامعه قصاص اتفاق می افتد؟

در کشور ما وقتی قرار بر اعدام علنی فردی می شود - با هر عنوانی - بی شمارند آدم هایی که برای تماشای جان دادن فردی دیگر جمع می شوند - این درس عبرت وحشی - این جمع شدن را در میدان آزادی دیده ام. مردمی که با عجله خود را به میدان می رسانند، که قرار است فلان فرد را اعدام کنند.

این یعنی هرچه رنگ و لعاب نو شدن به خودمان بزنیم، خشونت در ذات ما رخنه کرده است.(جالب است همان مردم ادعا می کنند نمی توانند حتا یک مورچه را بکشند؟؟!!)در دایره ای کوچک تر، وقتی دو نفر با هم گلاویز می شوند یا حتا بحث می کنند، مردم برای تماشا جمع می شوند، گاهی در برخورد این آدم ها لذت بردن از چنین فضایی را می بینم.( نوعی سرگرمی )جال است که وقتی در چنین مواردی دو طرف دعوا خانم ها هستند، آقایان می گویند " دخالت نکردیم چون دو تا زن هستند" خانم ها هم می گویند "نمی دانیم حق با کی هست؟؟!!"

ما بی شک در پی جامعه ای بهتر هستیم. اما به راحتی از جدال بین دو نفر لذت می بریم. نوعی هیجان داریم برای دیدن جان دادن انسان. از آن طرف حقی که قانون به ما می دهد، برای اینکه چگونه دیگری را مجازات کنیم، پس کشتن آدم ها ریشه دار می شود؛ و خانواده های کشته شدگان حق خود می دانند که فردی را قصاص کنند.

حال پرسشم این جاست که اگر در قانون تغیری ایجاد می شد، آیا باز هم قاتل بودن، قاتل شدن، حق هر فرد بود؟؟

آیا نمی توان جور دیگری در برابر جنایت ایستاد؟؟

آیا بهتر نیست که به جای اعدام ها و مجازات های علنی، خوی خشونت طلبی را در جامعه کم کنیم؟؟

آیا قصاص تنها راه به آرامش رسیدن خانواده ی داغ دیده است؟؟

آیا حتمن باید اتفاقی برای خودمان بیفتد تا بدانیم خوب است یا بد که از حق قصاص بگذریم؟؟(در دورانی که مقاله ها و موارد زیادی در این مورد می خواندم به خانواده ای برخوردم که دو بار بابت این موضوع برایشان درگیری ایجاد شده بود، بار اول فردی یکی ار افراد این خانواده را در کشته بود، خانواده رضایت نداده بودند و قاتل قصاص شده بود،- یعنی خانواده ی دیگری هم داغدار شده بود، با این تفاوت که همیشه حس عذاب قاتل بودن فرزندشان با آنها همراه خواهد بود - خانواده ی گفته شده بار دیگر،همچین پرونده ای داشتند با این تفاوت که این بار خانواده ی قاتل بودند... تمام دردهای آن موقع خانواده ی قاتل را حالا درک می کردند،... - در هر دو مورد بحث بر سر قتل غیر عمد پیش آمده بوده است -)

کاش می شد این ها را به همه ی خانواده های درگیر در این موضوعات گفت. اینکه همه ی خانواده ها دستخوش اتفاقاتی هستند که خود نمی دانند، گاهی شاکی هستیم و گاهی از ما شکایت می شودواین دایره ای است که می چرخد و هر بار نوک پیکان به سمت کسی خواهد بود.شاید هیچ راه فراری برای آن وجود ندارد.

در بسیاری موارد قاتل از زمان مشخص شدن جرم تا زمان اعدام ممکن است سال ها در انتظار این اتفاق بماند. شبیه نوجوانانی که در سن قبل از 18 سال مرتکب همچین اتفاقی می شوند و باید تا آن سن انتظار مرگ را بکشند. گاهی نه جرم کاملن مشخص می شود، نه رضایتی در کار، نه قانون کار خاصی می کند.این سن برای همه ی ما خیلی حس خوبی دارد، شروع تازه ایست، اما برای این قشر تمام شدن چیزی است که هنوز شروع نشده است.

و داریم زنانی شبیه شهلا جاهد، که خبر اعدام اش باعث شد، دست به نوشتن ببرم. این همه سال در انتظار چوبه ی دار. که نمی دانم چند نفر می توانند به مجرم بودنش شک نکنند؟؟ حتا اگر مجرم بود پرا اعدام آن هم از طرف کسی که با او رفاقت کرده بوده است؟؟ - کاری به این ندارم که مرد روبروی شهلا جاهد از نظر وجه اجتماعی چه جایگاهی داشته است - حرف سر این است که اگر این جایگاه برای ما آنقدر مهم است که حتا زندگیفردی را به خاطرش قربانی می کنیم، پس چرا دست به کاری می زنیم که اتمامش برای ما معلوم نیست.

بحث من سر حق داشتن و نداشتن است برای قصاص، اگر قرار بود این اتفاق برای شهلا بیفتد، چرا این همه سال باید رنج و نگاه بدبین جامعه و قانون و درد از دست دادن دوست را تحمل کند.

فقط می توانم بگویم متاسفم که این دایره همچنان می چرخد، اینکه سکینه ی محمدی وجود دارد که سایه ی سنگسار - که قانونی است شبیه قرون وسطی - را با خود دارد.

هر کلمه ازین رنج ها را می شود گرفت و رفت که این رشته سر دراز دارد.

امیدوارم ببینم روزی  که دیگر هیچ مرد و زنی اینگونه اعدام نمی شوند.

 

 

   + مرضيه مهاجر ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱
    پيام هاي ديگران ()

 

و چقدر دل اش می خواست باران ببارد.آرام پرده را کنار بزند آن وقت،پنجره باز کند،دست اش را زیر باران بگیرد و صورت اش را...

مست بوی خاک و خاک و باد و باران و باران و

دنده به دنده که شد...

 چقدر دل اش می خواست دست ات را بگیرد آرام قدم بزنید زیر این باران نم نم.تو لبخند بزنی به تمام حرف های اش...

مست بوی خاک و بوی دست هات توی دست هاش

دنده به دنده که شد...


چقدر دل اش می خواست پشت میز بنشیند و چشم بدوزد به دست هات که می لرزند هنگام ریختن چای

مست بوی بهاری که از نارنج های شیراز تا چای که تو ریخته باشی

دنده به دنده که شد...


چقدر دل اش می خواست بلیط را تو گرفته باشی و از سالن که بیرون می زنید،سیگار بگیراند برات و تو کام های عمیق بگیری

مست ساز و بوی سیگار که از دهان تو باشد

دنده به دنده که شد...


چقدر دل اش می خواست پنجره باز کند خنکای پاییز که می رسد،تو نبینی،آرام پتو را تا چانه اش بالا بکشی

مست بوی پاییز درهم پیچیده با برگ چنار

دنده به دنده که شد...


چقدر دل اش می خواست باد بیاید توی خیابان باشید دست اش را روی کلاه اش بگذارد،تو کاغذ های رفته با باد را دنبال کنی

مست خنده های تو

دنده به دنده که شد...


چقدر دل اش می خواست سر بر پای تو فیلم های تازه ببیند،و حس آرام فکر تو را کام بگیرد

مست فیلم از چشم های تو

دنده به دنده که شد...

چقدر دل اش می خواست...

چقدر دل اش می خواست...


دنده به دنده که شد،اتاق اش پنجره نداشت و ماه ها بود انتظار  غیر انفرادی می کشید.

   + مرضيه مهاجر ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

 

بگو در ماه خاکم کنند(عنوان کتابی از فراز بهزادی)


اینجا هنوز صف به صف می بندیم ،دم دمای غروب،و هنوز انتظار آمدن کسی را می کشیم.

یک نفر که بیاید انگار مارا صدا بزند بیدار شویم،یا دست هامان را بگیرد و به ما نوید بدهد اتفاقی افتاده است.


اتفاق بی شباهت به آنچه روز به روز این سالی که گذشت

اتفاق بی شباهت به زخم هایی که بر جان عزیزانمان نشست و هنوز خیال خوب بودن ندارد

اتفاق بی شباهت به شهری که دارد ارواح سرگردانی را به نام آدم بزرگ می کند.

دلم لک زده برای یک آب انار بی دغدغه توی دربند،بی نگاه سنگین کسانی که کسان من نیستند

انگار از دنیای ورای جهان ام می آیند

ما به ذره ای هوای تازه در شهر تلخ راضی بودیم

ما به کنار هم راه رفتن بی نگاهی که دست هامان را پیوند بدهد راضی بودیم

ما به روزنامه های یکی در میان راضی بودیم

ما به شعرهای زیادی سپید راضی بودیم

ما به نواختن از پس پرده های زخیم راضی بودیم

ما به اشاره   استعاره    تشبیه    به با هم بودن بی هم   راضی بودیم

ما به کوچکترین روزنه برای تنفس راضی بودیم

ما بودیم همیشه و شما مارا ندیدید


پس برای ما گل بجای گل کاشتید

پس برای راه رفتنمان حفاظ ساختید

ساز به ساز شکستید

دار به دست هامان بافتید

روزنامه ها را شیشه شور کردید

شعر هامان را به ترانه ای که ترنم ندارد

پس نخواستید که بسازید

پس ویرانه در پی ویرانه درو خواهید کرد


حالا مدام آدم بیار شب و روز بچین شبیه پرچین دور تا دور خیابان

حالا مدام به  بودنم  به چارقد رنگی ام    به آستین بلند و کوتاهم     به ابروهای رفته و نرفته ام

حالا مدام به زبانم   به حرف هام   به شعر هام    به قدم هام    به روز هام

حالا مدام به عاشق بودن ام   به  شاعر بودن ام     آدم بودن ام     حوا بودنم

حالا مدام بپیچ به پای این چرخ که دارد لنگان لنگان پایه های ترا در خود خرد می کند


گفته ام مرا    گفته ام جان مرا     گفته ام روح مرا       در ماه خاک کنند.

 


 




   + مرضيه مهاجر ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

 

همین که به نیمه ی اردیبهشت نمی رسم

یعنی زنده ام انگار

و مرده ام بارها

از درد های کشیده ی مادرم

تا صبوری بی هنگام ماه

جمعه زاد گنگی می شوم

به قیچی زدن های بی وقت زنی

کنار بالش مادرم

و می بینم آل من ام

که دارد مرا می برد

جمعه ای که زاده می شوم

و جمعه ای که می میرم...





   + مرضيه مهاجر ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

 

بخواب

اشی مشی قصه را

به روایت شهرزاد بر می گردانم

بخواب

برایت لالایی به طعم گندم می خوانم

بخواب

بهار نارنج را

به بالش ات پیوند می زنم

بخواب

گل های بنفش می شوم

به اردیبهشت

بخواب

بخواب

رویای تو دارد از خواب من می رود



   + مرضيه مهاجر ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢
    پيام هاي ديگران ()

 

یکشنبه همیشه یه روز خوبه


یکشنبه هایی که زیر بارون قدم میزنی

یکشنبه هایی که کوچه ها رو دنبال یک خاطره ی گنگ می گردی

یکشنبه هایی که یکی رو مدام میبینی

یکشنبه هایی که دلتنگ می شی

یکشنبه هایی که عاشق می شی

یکشنبه هایی که میزنی توی فلسفه خوندن

یکشنبه هایی که خبر قبولی توی یه موسسه برات میاد

یکشنبه هایی که استفا می دی و از شر یه کار خلاص می شی

یکشنبه هایی که یه قرار تازه داری

یکشنبه هایی که سال نو می شه

یکشنبه هایی که روز تولدته

و یکشنبه ای که ساسان آزاد میشه


مدت ها بود یه چیزی می نوشتم اما دلم نمی آمد بگذارم توی بلاگ که یادآور نبودن اش بشه


حالا به همه تبریک می گم

به خصوص به خودش و آرزو می کنم همیشه آزاد باشه

   + مرضيه مهاجر ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

 

 

هوای این شهر

مرا از پای در می آورد

مرا اسیر روز های رفته می کند

هوای این شهر

دلشوره ی مدام دارد

می خواهم بروم

تفنگ من کو لیلی جان

تفنگ من کو

 

توی کوچه های این شهر

صدای زوزه ی گرگ می آید

وتا کنار تخت من

دست هایش می رسند

سفید

لای ملافه های سرخ

تفنگ من کو لیلی جان

تفنگ من کو

 

غروب های بلوک های سیمانی

برای من

سر درد پی سر درد می آفریند

بی قرص های صورتی ام

می خواهم بروم

تفنگ من کو لیلی جان

تفنگ من کو

 

کوله پشتی ام را برداشته ام

با چند دانه خرما

و کتابی از اهالی شیراز

می خواهم به کوه بزنم

به راه بی برگشت

تفنگ من کو لیلی جان

تفنگ من کو

 

 

   + مرضيه مهاجر ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
    پيام هاي ديگران ()

 


شبیه ماهی شده ام

با فلس های بزرگ

سرگردان در اکواریوم تو

مزه ی قلاب ات به دهان ام نمی رسد

تلخ می شوم

شبیه طعم کاج در دهان تو


شنطیا بیا تور دیگری بباف

دارم از دریای تو گم می شوم.



   + مرضيه مهاجر ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢
    پيام هاي ديگران ()

 

بگو برود

بگو شانه به شانه ی من نیاید

تحمل بردن این بار سخت است

بگو برود سراغ دیگری      نه

حتی سراغ دیگری که می رود

درد

توی سر من می چرخد

می دانم حق است

و روزی هر آدمی خواهد رفت

اما بگو برود

شانه های افتاده ی قوم ام را ببین

تاب این همه درد از در و دیوار را ندارد

بگو برود


خانه خراب نکند شبیه الهام

شبیه زجه های خاموش نشده اش

حالا غزل است بر جنازه ی پدر

به جای رقیه

آب در تشت می ریزد

مشت به مشت بر پای آتش گرفته ی الهام

بگو برود

بگو برود

چند خروس سیاه سر بریده باید

که سومی از پی اش نیاید

با بانگ شوم اش

اذان بی وقت اش

خروس بی محل مرگ

پیش از پهن شدن سفره ی عید...

   + مرضيه مهاجر ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

 

یکی یکی از همه دور خواهم شد

امتحان تحمل هجرت است

در شامگاه خزانی

                           (سید علی صالحی)

 

مرگ اتفاق غریبی است

.همیشه وقتی حادث میشه نمی دونم چه طوری باید باهاش روبه رو شد.

یکباره می آد و بر سر آدم آوار می شه.

می آد که آدم دلشوره ی بودن بگیره

و مدام بخواد عالم و آدم رو چک کنه که هستن یا نه؟!

امروز آدم ها رو می بینی  حرف می زنی می خندی ...

فردا دیگه نیستن

نیستن که آدم دل تنگ تر بشه

که بغض هی بیاد و هی فرو بخوری

رفتن آدم ها رو باور نمی کنیم انگار فقط و فقط به نبودنشون عادت می کنیم

یا حتی عادت نمی کنیم فقط زمان که می گذره و آدم سعی می کنه بهش فکر نکنه...

 

جمعه رفتن چه رفتنی

شنبه تماس گرفتن بیاید که دیگه پدر بزرگ نداری

نمی خوام این خبر لعنتی رو نمی خوام

این بغض های هر روزه رو نمی خوام

کم آوار اتفاق روی سرمون بود...

حالا به کی دلداری بدم

چی بکم که مادرم بخنده

چه کنم که سنگ صبورشون باشم

این روزها فکر کردم به این ها...

خوش به حال آن هایی که زودتر رفتن

رفتن ...

رفتن ...

   + مرضيه مهاجر ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()