و چقدر دل اش می خواست باران ببارد.آرام پرده را کنار بزند آن وقت،پنجره باز کند،دست اش را زیر باران بگیرد و صورت اش را...

مست بوی خاک و خاک و باد و باران و باران و

دنده به دنده که شد...

 چقدر دل اش می خواست دست ات را بگیرد آرام قدم بزنید زیر این باران نم نم.تو لبخند بزنی به تمام حرف های اش...

مست بوی خاک و بوی دست هات توی دست هاش

دنده به دنده که شد...


چقدر دل اش می خواست پشت میز بنشیند و چشم بدوزد به دست هات که می لرزند هنگام ریختن چای

مست بوی بهاری که از نارنج های شیراز تا چای که تو ریخته باشی

دنده به دنده که شد...


چقدر دل اش می خواست بلیط را تو گرفته باشی و از سالن که بیرون می زنید،سیگار بگیراند برات و تو کام های عمیق بگیری

مست ساز و بوی سیگار که از دهان تو باشد

دنده به دنده که شد...


چقدر دل اش می خواست پنجره باز کند خنکای پاییز که می رسد،تو نبینی،آرام پتو را تا چانه اش بالا بکشی

مست بوی پاییز درهم پیچیده با برگ چنار

دنده به دنده که شد...


چقدر دل اش می خواست باد بیاید توی خیابان باشید دست اش را روی کلاه اش بگذارد،تو کاغذ های رفته با باد را دنبال کنی

مست خنده های تو

دنده به دنده که شد...


چقدر دل اش می خواست سر بر پای تو فیلم های تازه ببیند،و حس آرام فکر تو را کام بگیرد

مست فیلم از چشم های تو

دنده به دنده که شد...

چقدر دل اش می خواست...

چقدر دل اش می خواست...


دنده به دنده که شد،اتاق اش پنجره نداشت و ماه ها بود انتظار  غیر انفرادی می کشید.

/ 0 نظر / 26 بازدید