یکی یکی از همه دور خواهم شد

امتحان تحمل هجرت است

در شامگاه خزانی

                           (سید علی صالحی)

 

مرگ اتفاق غریبی است

.همیشه وقتی حادث میشه نمی دونم چه طوری باید باهاش روبه رو شد.

یکباره می آد و بر سر آدم آوار می شه.

می آد که آدم دلشوره ی بودن بگیره

و مدام بخواد عالم و آدم رو چک کنه که هستن یا نه؟!

امروز آدم ها رو می بینی  حرف می زنی می خندی ...

فردا دیگه نیستن

نیستن که آدم دل تنگ تر بشه

که بغض هی بیاد و هی فرو بخوری

رفتن آدم ها رو باور نمی کنیم انگار فقط و فقط به نبودنشون عادت می کنیم

یا حتی عادت نمی کنیم فقط زمان که می گذره و آدم سعی می کنه بهش فکر نکنه...

 

جمعه رفتن چه رفتنی

شنبه تماس گرفتن بیاید که دیگه پدر بزرگ نداری

نمی خوام این خبر لعنتی رو نمی خوام

این بغض های هر روزه رو نمی خوام

کم آوار اتفاق روی سرمون بود...

حالا به کی دلداری بدم

چی بکم که مادرم بخنده

چه کنم که سنگ صبورشون باشم

این روزها فکر کردم به این ها...

خوش به حال آن هایی که زودتر رفتن

رفتن ...

رفتن ...

/ 3 نظر / 8 بازدید
وارس کرمان

هر آمدنی رفتنی هم دارد که در آن نیست نباید پس شاید نباید گریست

ایران دیسک

سلام دوست عزیز وبلاگ بسیار جالب و پر محتوایی داری خوشحال میشم به من هم سر بزنی امیدارم موفق باشی

علی چلچله

خیلی از چیزها رفتنشان بودنشان را باعث باور می شود رفته اند و همین در مایه های اینکه خودمانی مثل طعم لعنتی قهوه که آخرش در گلو می ماند آدم همیشه دلش می خواهد یک فنجان دیگر را ولی هیچ فنجانی دیگر قهوه ی مادر قهوه ی هرگز نخواهد شد