بگو برود

بگو شانه به شانه ی من نیاید

تحمل بردن این بار سخت است

بگو برود سراغ دیگری      نه

حتی سراغ دیگری که می رود

درد

توی سر من می چرخد

می دانم حق است

و روزی هر آدمی خواهد رفت

اما بگو برود

شانه های افتاده ی قوم ام را ببین

تاب این همه درد از در و دیوار را ندارد

بگو برود


خانه خراب نکند شبیه الهام

شبیه زجه های خاموش نشده اش

حالا غزل است بر جنازه ی پدر

به جای رقیه

آب در تشت می ریزد

مشت به مشت بر پای آتش گرفته ی الهام

بگو برود

بگو برود

چند خروس سیاه سر بریده باید

که سومی از پی اش نیاید

با بانگ شوم اش

اذان بی وقت اش

خروس بی محل مرگ

پیش از پهن شدن سفره ی عید...

/ 1 نظر / 8 بازدید